آباي (ابراهيم) قونابايف، (1845- 1904) شاعر و متفكر بزرگ قزاقي

خواب عجز ديدگانم را مي‌پوشاند و
دگر بار چشم مي‌گشايم تا خدا را بازيابم

در تاريخ 22 اوت 1845 در استان سميپالاتين متولد شد.

او بعد از تحصيلات خانگي نزد ملايي به مدرسه ملا احمد رضا رفت و همزمان در مدرسه روس‌زبان نيز به تحصيل مشغول شد. پدرش آرزو داشت پسر را بر تخت رياست طايفه خود ببيند، اما آباي در سن 28 سالگي با حس سرخوردگي سياست را وداع گفت و به تحصيل علم و خودآموزي روي ‌آورد. آباي بعد از مدتي به يكي از فرهيخته‌ترين اشخاص كشور خود مبدل شد و زبان‌هاي روسي، عربي، فارسي، تركي و تاتاري را در حد كمال آموخت.

نوشتن شعر را در كودكي آغاز كرد اما زماني كه تقريباًچهل‌ساله بود براي اولين بار نامش را زير شعر «تابستان» درج كرد (پيش از اين او اشعارش را به نام دوستش، كوكپاي جنتاسف امضا مي‌كرد).

او در چهارچوب ارزش‌هاي خردگرايانه غربي، ادبيات قزاقستان و صوفيسم آسياي مركزي را كه بر انديشه و ايده‌هاي اشخاصي نظير خواجه احمد ياسوي، رومي و نوايي استوار بود دگرگون كرد.

در زمان حيات آباي فقط چند شعر از او منتشر شد و فقط در سال 1896 اقدام به گردآوري اشعارش كه در شكل‌ها و اقتباس‌هاي مختلف دهان به دهان مي‌گشت كرد.

اولين كتاب آباي در سال 1909 در سنت‌پترزبورگ به همت پسرش توراگل و علي‌خان بوكي‌خانف منتشر شد.

شعر آباي تركيبي است پيچيده از عناصري به‌ظاهر متناقض. در اشعار او هم طنز بسيار ظريف مردمي ديده مي‌شود، هم ايده‌هاي مذهبي صوفيان و هم ترانه‌هاي مردمي قزاقستان و ظرافت اشعار پوشكين.

آباي علاقه خاصي به ادب روس داشت و اشعار بزرگاني مثل پوشكين، لرمانتف و كريلف را به زبان قزاقي برگردانده است. برگردان او از «نامه تاتيانا» (رمان منظوم «يوگني آنگين» پوشكين) كه به موسيقي خودش نيز آرسته شد، به شهرتي باورنكردني بين مردم قزاقستان دست يافت و تا ده‌ها سال بعد نيز شاعران بداهه‌گوي قزاقي (آكين‌ها) در مسابقات‌شان آن ترانه را كه از عشقي سوزناك حكايت مي‌كند، مي‌خواندند.

سال‌هاي آخر زندگي آباي بسيار سخت گذشت. درگيري‌هاي دايمي با مقامات روسي وضع سلامتي‌اش را تحليل برد و مرگ پسرانش، عبدالرحمان- كه در آن زمان در پتربورگ تحصيل مي‌كرد – و ماگويي، شاعر خوش‌ذوق، ضربه نهايي را بر او وارد كرد.

او بعد از چهل روز پس از مرگ پسرش در سن 59 سالگي درگذشت و در نزديك خانه قشلاقي‌اش در دره ژيدباي به خاك سپرده شد.

***

رمه گوسفندان بر آب گذر مي‌كند،

 بي آن‌كه ذره‌اي چربي بر آب بماسد.

گرگ رنگ‌پريده حيران است.

من نيز چون گرگ

 به اطراف مي‌نگرم

و جز بي‌پناهي و واهشتگي نمي‌بينم.

 

باور كنم كه تقديرم چنين خواسته است؟

سال‌هاست كه از زمين خاكي دل بريده‌ام.

جان من مي‌پتد و بال مي‌زند در عطش پرواز،

اما به هر جا راه مي‌گشايم،

 جز ظلام نمي‌بينم.

 

چنين مي‌انديشم كه تنها خدايم

 مرا روز و شب به سوي خويش مي‌خواند.

اما ذهن ما، اسيران مرگ،

 در برابر خداوند چه ناتوان و

 بار درخت‌مان

 در اين تلاش بي‌ثمر

 چه بي‌دوام است.

 

ذهن‌مان ياراي آن ندارد

 كه دريابيم خدا را.

 

خواب عجز ديدگانم را مي‌پوشاند و

دگر بار چشم مي‌گشايم تا خدا را بازيابم.

 

ترديدي به دل راه نمي‌دهم،

اما بدون فكرش

 حتي آهي از سينه‌ام بر نمي‌آيد.

مادام كه ذهنم ناتوان است،

 دلم نيز به باورش تن نمي‌دهد،

ولي دلم را دگر بار

 نه خوابي شيرين

 كه آتش سوزان اشتياق فروزان مي‌كند.

 

او خود بي‌نهايت است،

 ولي به ما هر كدام نهايتي داده است

و راهي جز راه برگشت به سويش نداريم.

پس براي چيست اين گله بيهوده كارها و انديشه‌ها

اگر هدفي جز او داشته باشيم؟

 

زندگي باريكه‌راهي است بي‌انتها

 كه پايانش در دستان اوست،

  همان‌سان كه آغازش.

باريكه‌راه پر پيچ و خم مي‌گذرد،

 پس هشيار باش و بيدار

 تا دور از اين راه و خويشتن خويش نماني. 

 

***

سخن نوزدهم از «كتاب سخن‌ها»

 فرزند انسان عاقل به دنيا نمي‌آيد. فقط با شنيدن، ديدن، لامسه و بويايي اشياء است كه توانايي تميز دادن خوبي از بدي را كسب مي‌كند. كودك هر چه بيشتر مي‌بيند و مي‌شنود، بيشتر درك مي‌كند. خيلي چيزها را مي‌توان از گوش دادن به سخنان فاضلان آموخت. داشتن عقل كافي نيست، فقط باً گوش دادن و به خاطر سپردن پندهاي عالمان وپرهيز از بدي‌ها مي‌توان به كمال انسانيت دست يافت.

 اما وقتي انسان هنگام شنيدن سخنان حكيمانه بي‌جهت شادي مي‌كند يا برعكس بي‌اشتياق است و آشفته‌خاطر و با اين‌كه به درستي و منفعت سخنان واقف است، اما آن‌چه را مبهم است بار ديگر نمي‌پرسد، نمي‌كوشد نفس سخن را دريابد يا هيچ عبرتي از آن‌چه شنيده استخراج نمي‌كند، شنيدن يا نشنيدن او چه فرقي دارد؟

 از چه مي‌توان سخن گفت با انساني كه ارزش كلام را نمي‌داند؟

 همان‌گونه كه فاضلي فرموده است، از اين به چراندن خوكي كه گرامي‌ات مي‌دارد. . .