پائیز در قبیله ابای
پاييز در قبيله آباي
آسمان پوشد مهيب ابري چو خاکستر
خزان گشته زمين مه راست بستر
نمي دانم که از سيري است يا از سرما
کرّه در دو ايلخي شوخ و ماده اش در فر
نيست در بين همچون پيش مريم و سبزه
طفلي ندود پربانگ ‘ برنا نکند خنده
رنگ باخته چنان چون پير و زالي سائل
درختان و جگن ها بي برگ گشته
يکي پوست در جوش دباغي مي زند بر هم
ژنده پوشي است خود با دلي پرغم
ريسانده نخ گوله ها را به مادرشوي
زن هاي جوان وصله خيمه ها کنند سرهم
چو برگردند غاز و درنا بدين جانب صفان بسته
در اين پايين روان بيني شترها را جلال بسته
ببيني هر آئول را در اين موسم دل افسرده
نه گردش هست ‘ نه بازي و نه هيچ خنده
پيرو زالند کز کرده ‘ بچه هايند در لرزه
چون روي صحرا در اين سرماست دلش مرده
نايافته هيچ استخواني يا ته مانده شوربايي
سگ ها زهر خانه از پي موش به دررفته
چراگاه ها بفرسوده ‘ حوالي بي علف باشد
باد وزان از خس و خاشاک مهي پاشد
قزاق ‘ لعنت برسمش باد ‘ از ترس دوده
آتشي نيفروخته خانه اش سرد همي مانده
1- آئول هاي غير کشاورز ‘ موقع دريافت قلعه از آئول هاي کشاورز ‘ برپشت شترهاي
بي بارشان جل مي بندند.
2- آبادي عشاير نشين
آشنايي با قوم قزاق ايران